۰۲۱-۲۲۹۶۸۲۴۴ - ۰۹۳۹۱۲۲۸۶۹۱

پاییز فصل آخر سال است
كتاب های قفسه آبی ۵۱


تولید کننده: نشر چشمه



این‌ همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌ کنند. بیدار می‌ شوند و می‌ خورند و می‌ دوند و می‌ خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و من را آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم درنیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی‌ گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله‌ عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش می‌ آوردم بیرون. می‌ خواستم بفهمم چرا وقتی می‌ خوابانمش چشم‌ هایش بسته می‌ شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. من را نشاند رو به‌ روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌ های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌ شدم؟
نمایش بیشتر

موضوع : رمان و داستان ایرانی

نویسنده : نسیم مرعشی

تاریخ چاپ : ۱۳۹۵

شابک : ۹۷۸۶۰۰۲۲۹۴۸۲۱

نوبت چاپ : ۱۰

مشخصات کتاب

موضوع : رمان و داستان ایرانی
نویسنده : نسیم مرعشی
تاریخ چاپ : ۱۳۹۵
تعداد صفحات : ۱۸۹
تیراژ : ۱۰۰۰
قطع : رقعی
نوع جلد : شمیز
شابک : ۹۷۸۶۰۰۲۲۹۴۸۲۱
نوبت چاپ : ۱۰